تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت اول داستان "گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

این قسمت اول داستانیه كه خودم نوشتم. 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

نظر فراموش نشه

مهرداد همانطور که رانندگی میکرد چشمش به دختری افتاد که کنار خیابان ایستاده. زیر لب گفت: این وقت شب این دختر کنار خیابون چکار میکنه؟

 سپس جلوی پایش ترمز گرفت. دختر با کمی مکث در صندلی جلو را گشود و سوار شد. درنگاه اول مهرداد دو چشم آبی رنگ درشت دید و دلش لرزید.

 دختر چشمان افسونگرش را به او دوخت.-چیه؟

مهرداد نگاهش را از او گرفت و حرکت کرد.می خواست با پندو موعظه راه درست را از غلط به او نشان دهد اما خودش هل شد!

دختر متوجه دستپاچگی اش شد و با لبخند گفت:اسم من گلادیسه تو چی؟

مهرداد جرأت پیدا کرد و گفت: همیشه با هر کی سوار میشی اسمتو بهش میگی؟

گلادیس لبخندی زد و گفت: تو چی هر دختری که کنار خیابون باشه سوارش میکنی؟

-خب یکی باید پیدا بشه که راه درستو به این دخترا نشون بده یا نه؟

-پس من سوار ماشین یه فرشته هدایتگر شدم!

-واقعا چی از زندگیت می خوای؟ ظاهرت نشون میده که هیچی کم نداری درست نمیگم؟!

گلادیس پس از سکوتی کوتاه گفت:آره درسته، ولی زود قضاوت کردی.

نگاهش کرد و ادامه داد:ماشینمو پلیس برد چون گواهینامه نداشتم.

مهرداد ابروانش را بالا انداخت و گفت:واقعا ببخشید ولی رفتار خودتونم شک برانگیز بود!!

اشکالی نداره،اشتباه ازمن بودکه میخواستم با یکی درددل کنم.

مهرداد نگاهی به چهره فریبنده او انداخت و چیزی نگفت. از گفته هایش پشیمان شده بود.پس از سکوتی گلادیس به خیابانی که پر از ساختمانهای شیک و ویلایی بود اشاره کرد و گفت: همینجا نگه دار!

مهرداد ماشین را متوقف کرد و او پیاده شد. مهرداد صدایش کرد: گلادیس؟

گلادیس خم شد و چشمان وحشی اش را به او دوخت.

-این شماره منه،هر وقت خواستی دردودل کنی من هستم.

گلادیس با لبخند مهربانی کارت را گرفت و گفت:پس شب بخیر.

مهرداد به سختی نگاهش را از چشمان او گرفت و گاز داد.از آینه به او که دور ودورتر میشد نگاه کرد و احساس کرد حسی در قلبش بیدار شده...

تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net


نوشته شده در 1390/06/2 ساعت 09:44 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak