تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت دوم داستان" گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

چند روز از آن دیدار میگذشت اما لحظه ای تصویر چشمان خمار و فریبنده گلادیس رهایش نکرد. به خود نهیب می زد که " چت شده پسر با یه نگاه و عشوه زود خر شدی؟" اما فایده نداشت لحظه ای از فکرش خارج میشد و شب با یاد چشمانش میخوابید.

روزی مادرش(فرشته خانم) گفت: امروز خاله فرنگیس و جواد آقا با دخترش بهارك جون شام مهمونمونن یکم به خودت برس!

مهرداد با کلافگی گفت:مگه میخوان بیان خواستگاری که به خودم برسم حرفا میزنی مادر من!

-به خاطر بهارك جون میگم یه ذره بهش توجه کن!

-بهارك جونتون به من چه ربطی داره؟بیخودی دلشو خوش نکنید!

فرشته خانم ابرویش را بالا انداخت و گفت:واه واه چه از خودراضی دختره به اون خوشگلی و نازی مگه چی کم داره که تو اینقدر ناز میکنی؟!

بحث با مادرش را بی فایده دید.دلش نمیخواست با بهارك وخانواده اش روبرو شود.بهارك به گونه ای رفتار میکرد که گویا از او قولی گرفته است و این او را عصبی می كرد.

شب مهمانان از راه رسیدند. پس از احوالپرسی بهارك دسته گلی را كه به دست گرفته بود را به مهرداد داد.

مهرداد با لبخند تصنعی آن را گرفت اما پشت سر او زیر لب با اكراه گفت:- مسخره اس!

دور هم نشستند و از این در و آن در گفتند.نگاه های شرمزده و متبسم بهارك را با لبخندهای بسیار تصنعی و سرد جواب می داد و این از چشم مادرش دور نماند.

در آخر آقا جواد گفت :بهارك فوق دیپلم كامپیوترشو گرفت دیگه پاشو كرده توی یه كفش كه باید كار كنه اونم منشی...ما هم گفتیم كجا بهتر از شركت مهردادجان.

فرشته خانم سریع جواب داد: آره كار خیلی خوبی كردید ،چرا بره پیش غریبه ها كاركنه ،پیش پسر خودم بیاد،قدمش هم روی چشم!

مهرداد نگاهی دلخور و كلافه به مادرش انداخت. همگی موافقت خود را اعلام كردند و قرار شد كه فردا صبح بهارك به شركت كوچك او برود.

صبح از راه رسید و مهرداد به حالت قهر خانه را ترك كرد. 

در شركت با بیقراری منتظر تلفنی از گلادیس بود اما اتظارش بی فایده بود. ساعت ده بود كه منشی ورود خانمی به نام بهارك حكیمی را به او اطلاع داد.

بهارك وارد شد و پس از سلام و احوالپرسی پرسید:من كجا باید كار كنم.

مهرداد كه نگاهش به اوراق روی میز بود گفت:-باید ببینم.

جواب سرد و كوتاه او بهارك را رنجاند اما دوباره گفت:من دوست دارم منشی باشم...

مهرداد میان حرفش پرید:ولی من منشی دارم!

بهارك متعجب ودلخور به او نگریست .مهرداد از تندروی اش پشیمان شد و گفت:ببخشید من امروز یه كم سردرد دارم.

بهارك سربه زیر انداخت و گوشه روسری اش را به بازی گرفت كه یكدفعه تلفن به صدا درآمد.

مهرداد با عجله گوشی را برداشت.

- الو ؟!

همچنان منتظر وبیقرار گوشی را به گوش چسبانده بود و نگاه گیج بهارك را حس می كرد كه...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


نوشته شده در 1390/06/9 ساعت 09:40 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak