تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت سوم داستان " گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

از نظرات سازنده تمام دوستان متشكرم...

که یکدفعه صدای جذاب و گوشنواز گلادیس به گوشش خورد.-سلام، شناختی؟

مهرداد بی اختیار خندید و گفت:بیشتر از اینا منتظر تماست بودم.

-جدی میگی؟ من فکر میکردم فراموش شدم!

مهرداد که حضور بهارک را از یاد برده بود گفت:مگه چشمات فراموش شدنی ان؟

سپس ادامه داد:ببخشید میتونم ببینمت؟

-برای چی؟

مهرداد من من کنان گفت:راستش صحبتی باهات دارم، یه جورایی مثل خودمی دوست دارم بیشتر...

گلادیس راحتش کرد.-یعنی هم صحبتت رو پیدا کردی درسته؟

مهرداد نفس راحتی کشید و گفت:کاملأ.خب پس کجا ببینمت؟

-هرجا که خودت بخوای.

-امروز عصر ساعت ۷کافی شاپ "قاصدک" ،چطوره؟

-خوبه ،پس تا عصر خداحافظ.

-تا عصر.

سپس با لبخندی گوشی را گذاشت.بهارک که از صحبتهایش به همه چیز پی برده بود نگرانی و ناراحتی چهره اش را پر کرد. سرفه ای تصنعی کردو گفت:فضولی نباشه ولی مخاطبتون خانم بودیا آقا؟

مهرداد جا خورد و دردل خود را به خاطر حواسپرتی سرزنش کرد.

-مجبورنیستم به سوالت جواب بدم کار شمااینجا فقط همکاری با منشی منه نه فضولی،حالا هم میتونید سرکارتون برید.

بهارک دلخور و دلشکسته از اتاق او خارج شد و با ذهنی مشغول نزد خانم اکبری شروع به کار کردآخر سر تصمیم گرفت مهرداد را تعقیب کند تا رقیب عشقی اش را ببیند.ساعت شش بعدازظهر شد و بهارک با یک تاکسی آژانس مقابل خانه خاله فرشته اش منتظر ماند.

مهرداد موهای لختش را مرتب شانه زد و بلوزی سفیدی که جیبهایی مشکی بر سینه داشت با شلوارجین آبی پوشید و سوت زنان از اتاق خارج شد.مادرش با دیدن او ابرو بالا انداخت اما چیزی نگفت.

مهرداد سوار ماشینش شد و با سرعت از برابر دیدگان عاشق بهارک گذشت. گوشهای بهارک با دیدنش سوت کشیدند،با صدایی لرزان به راننده گفت:برو دنبالش.

مهرداد سر راه خود شاخه گلی رز گرفت و وارد کافی شاپ قاصدک شد.بهارک پیاده شد و عینک دودی به چشم زد سپس وارد کافی شاپ شد...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


نوشته شده در 1390/06/13 ساعت 11:54 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak