تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت چهارم داستان "گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

مهرداد گلادیس را پشت میزی منتظر دید.

-سلام گلادیس خانم ببخشید که منتظرتون گذاشتم.

گلادیس لبخند عمیقی زد و گفت:سلام،آقای بی اسم.

مهرداد بر پیشانی اش زدو گفت:آخ ببخشید،هر دفعه یادم میره،مهردادم.خب از خودت بگو.

-قرار بود تو صحبت کنی.

مهرداد با خنده سربه زیر انداخت.سپس شاخه گل را مقابل او گرفت و گفت:تقدیم به تو.

گلادیس باخنده گفت:گلشو نیگا!این کارا چیه پسر خوب؟

هردو به هم نگاه کردند و خندیدند. بهارک پشت میز دیگری شاهد بگو و بخندشان بود. از گلادیس متنفر بود چون با زیبایی و شیرین زبانی اش دل مهرداد را ربوده و دارد زنجیر اسارت را محکم تر به دور دل مهرداد میبندد.

-چندتا خواهروبرادرین؟

گلادیس جواب داد:یه داداش و خودم تو چی؟

-هیچی.

-پس یکی یه دونه و عزیزمامان بابا.

-ای همچین،راستی پدر و مادرت چکاره ان؟

-ام،بابام استاد دانشگاس مامانمم معلم زبان داداشمم دانشجو.

مهرداد با تحسین نگاهش کرد و گفت:چه عالی!

-بستنی اتو بخور آب شد.

و با خنده و شوخی بستنی هایشان را خوردند.پس از آن روز دیدارهایشان بیشتر و صمیمی تر شد.بهارک همچون مأموری در تمام قرارهایشان حاضر میشد و موقع بازگشت گریان و پریشان بود.  

 دو ماه گذشت و حال بهاره بدتر شد. لاغر و ضعیف شده بود و بی توجه به سرزنشهای مادرش به شرکت میرفت و در ظاهر به کار مشغول میشد.در یکی از همین روزها،مهرداد به مادرش گفت:مامان وقتشه که تو رو به آرزوت برسونم.

-چه آرزویی؟

-مگه نمیخواستی دامادی منو ببینی؟

فرشته خانم با خوشحالی گفت:بالأخره سرعقل اومدی،میدونستم اگه بهارک جون پیشت کار کنه عاشقش میشی و عقل تو کله ات میاد.

خنده مهرداد ماسید و با تشر گفت:حالا کی گفت بهارک جونتونو میخوام؟من یکی دیگه رو میخوام!فرشته خانم با نگرانی پرسید:چی؟یکی دیگه رو میخوای کدوم دخترخیابونی گولت زده ها؟

-دخترخیابونی چیه مادرمن، گلادیس خانواده داره هم اخلاقش هم آشپزی اش بیسته!

-پناه برخدا!مگه تو رفتی خونه اش که از آشپزیش حرف میزنی؟

-نخیر،از بس باحیاست تاحالا واسه یه دقیقه هم دعوتم نکرده از بهارکتون هم صددفه خوشگلتره!

‏پس از آن روز گلادیس را به دفتر کارش دعوت کرد تا او را برای روبه رو شدن با مادرش آماده کند.گلادیس عصر ساعت ۵ وارد شرکت شد.بهارک با دیدنش اخم کرده از جابرخاست و پرسید:فرمایش؟

گلادیس با لبخند به سوی دفتر مهرداد رفت و گفت:با رییس كار خصوصی دارم..

-نمیشه بدون اجازه وارد شین!

گلادیس چشمکی به او زد و وارد شد.بهارک پشت سراو شکلکی درآورد و خانم اکبری را متعجب ساخت.

-خانم اکبری پرونده شماره A رو تو اتاق بایگانی پیدا نکردم میشه شما لطف کنید؟

خانم اکبری قبول کرد و رفت.بهارک از فرصت استفاده کرد و گوشش را به در اتاق مهرداد چسباند.

صدای مهرداد را شنید:راستش میخواستم به انتظارمون پایان بدم من درمورد تو با مادرم حرف زدم.

گلادیس گفت:خب که چی؟

-خانم خانما باید روز خواستگاری رو تعیین کنه.

بهارک از درون فروریخت.گلادیس با خنده گفت:آخه من آمادگیشو ندارم مهرداد!

بقیه حرفهایشان را نشنید سرش سوت میکشید.با سستی پشت میزش نشست و سرش را با دودست گرفت. نمیخواست مهرداد را که از کودکی دوست میداشت از دست بدهد.باخود گفت"باید یه کاری بکنم ،نباید این وصلت سربگیره ،نباید" میان افکار خود غرق بود که صدای آبدارچی توجه اش را جلب کرد.

-بفرمائید چای خانم حکیمی.

آبدارچی جوانی چاق با چهره ای سنگی و اخم آلود بود که در همان نگاه اول هفت خط و شارلاتان به نظر می آمد. بهارک با دیدنش جرقه ای شیطانی در ذهنش درخشید. او میتوانست کاری برایش انجام دهد فقط اعتماد لازم بود.برای عملی کردنش بایدریسک میکرد!

 تا چند لحظه دیگر فقط وقت داشت.باید اعتمادش راجلب میکرد ،باید گلادیس را به او نشان میداد. او حاضر شده بود به خاطر عشق دستش را به خون آلوده کند.میخواست با پول سرایدار را اجیر کند تا گلادیس را برای همیشه از صفحه روزگار پاک کند...


نوشته شده در 1390/06/14 ساعت 09:37 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak