تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت پنجم داستان "گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤


فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

بهارك عاقبت دهان گشود و گفت:اگه بهتون پول بدم حاضرید برام کار خطرناکی انجام بدهید؟

آبدارچی که نامش غلام بود تابی به سبیلهای کلفتش داد و گفت:مثلا چه کاری؟

بهارک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:میخوام با ماشین به یکی بزنید؟

چشمان غلام اندازه دو تخم مرغ گشاد شدند.-آدمکشی؟ پای همه چیزش وایمیسی یا رفیق نیمه راه؟

بهارک با کمی اخم گفت:گفتم که بهتون پول میدم اونم زیاد!بعدشم باید غیبتون بزنه تا کسی نفهمه!

-خودم واردترم تو فقط بگو کی هست؟

-همین خانمی که تو دفتر رییسه.

وقتی گلادیس و مهرداد باهم از دفتر خارج شدند غلام با چشمان هیزش به صورت خوش نقش گلادیس زل زد و لبخندی موزیانه صورتش را از هم باز کرد.

روز بعد بهارک با دستانی لرزان نیمی از پولها را به غلام داد دوباره تاکید کرد که هرچه زودتر عمل کند.ولی غلام نقشه کثیفتری در سر داشت.

-اون باید بمیره می فهمید آقا غلام؟

-کاری میکنم که نه زمین و نه آسمون ازش خبر داشته باشن.

از حرف او تنش لرزید اما برای خلاصی از رقیب عشقی اش چاره ای نداشت.بهارک رأس ساعت قرار مهردادباگلادیس که سرشب بود غلام را خبر کرد تا در محل موردنظر کمین کند.گلادیس با پای پیاده از آن سوی جاده که کم تردد بود می آمد.

بهارک در اتاقش با دلشوره و اضطراب قدم میزد و دستانش را به هم میفشرد، نمیدانست آیا عشق مهرداد ارزش این کارش را داشت یا نه؟اگر بعد از گلادیس میدان خالی شود آیا مهرداد او را می پذیرد یا نه!

صدای جیغ لاستیکهای ماشین با جیغ گلادیس در جاده خلوت پژواک یافت!گلادیس با سری خونین گوشه خیابان نقش بر زمین شد و غلام محتاطانه از ماشین پیاده شد. هیچکس آن اطراف نبود فقط فروشنده تنها مغازه ای سراسیمه از دور می آمد.غلام که میدانست گلادیس با ضربه نه چندان کاری اش نخواهد مرد شتابان او را بر صندلی عقب ماشین جای داد. فروشنده پیر به او رسید و گفت:چکار میکنی داری کجا میبریش؟

غلام با یک دست او را به زمین هل داد و سوار ماشین شد و با تمام سرعت حرکت کرد...

یک روز تمام مهرداد از او بی خبر بود و مثل مرغ سرکنده به این در و آن در می زد.پدرش (سالار) پرسید:حالت خوبه پسرم؟

مهرداد که با نوک پا بر قالی ضرب گرفته بود گفت:یه مشکلی پیش اومده حتما یه اتفاقی افتاده!

سالار پرسشگرانه به همسرش نگاهی کردو گفت:داره باخودش حرف میزنه؟

فرشته خانم با نگرانی به پسرش نگریست.سپس با لحنی عادی پرسید:مهردادجان قرار بود دختره رو بهم نشون بدی چی بود اسمش هان ،گلادیس!

یک مرتبه مهرداد ازجایش برخاست و شتابان به بیرون رفت.پدر ومادرش نگران به هم نگریستند.

ماشینش مقابل آپارتمان شیک گلادیس متوقف شد. زنگ را فشرد و منتظر ماند.تابحال با اعضای خانواده اش روبه رو نشده بود و نمیدانست چگونه خود را به آنان معرفی کند.تصمیم گرفت خود را برادر دوستش معرفی کند ولی باز شک برانگیز بود.صدای جوانی از آیفون به گوش رسید.-کیه؟

-بنده ،من... میشه تشریف بیارید دم در؟

دقایقی بعد که صبر مهرداد تمام شده بود جوانی با موهایی ژل زده و ریشی باریک در را گشود.-بله؟

مهرداد با خود فكر كرد "حتمابرادر دانشجویی که میگفت همینه" اما اصلا شباهتی به گلادیس زیبا نداشت.

-من حکیمی هستم،برادر دوست گلادیس خانم یعنی، چطور بگم...من...

جوان با لبخندی موزیانه گفت:یه راست بگو دوستشی دیگه.

مهرداد در دل گفت"چه بی غیرت" سپس پرسید:خواهرتون تشریف دارن؟

-خواهرم؟من خواهری ندارم!!!

مهرداد سردرگم شد.-مگه گلادیس خواهرت نیس؟

جوانک از خنده منفجر شد.آنقدر خندید که عصبانیت مهرداد را برانگیخت.با فریاد گفت:دهنتو ببند مگه گفتم که بخندی؟اصلا بگو تو کی هستی؟

-گلادیس خواهرم نیس اون کلفتمونه،نمیدونم چه دروغایی بهت گفته ولی شرط میبندم که گول زیباییش رو خوردی! از دیشب تا حالا هم غیبش زده!

ناگهان جوانک و تمام دنیا به دور سرش چرخیدند.نمی توانست باور كند آن چشمان خمار پر از ریا و دروغ بوده اند...یعنی تمام آن حرفها دروغ بود؟

چشمان ناباورش به نقطه ای خیره شدند و اندیشید که چه آسان فریب خورده است آن هم از یک کلفت بی پدرومادر که از دنیا فقط زیبایی داشت...


نوشته شده در 1390/06/17 ساعت 12:15 ب.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak