تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت ششم داستان"گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

بابت تأخیر به شدت متأسفم!

فاصله میان عشق و نفرت باریکتر از یک تار موست.حالا در قلبش عشق به نفرت تبدیل شده بود.بیشتر که به گلادیس می اندیشید جز دروغ چیزی به یاد نمی آورد تازه میفهمید که چرا گلادیس اعضای خانواده اش را به او نشان نمیداد و از صحبت درموردشان طفره میرفت.شور و نشاط گذشته را از دست داده بود.کمتر به شرکتش سرمیزد و هربار هم که میرفت نظارتی میکرد و بازمیگشت و اینطور بهارک موفق به دیدنش نمیشد.روزها در خیابانها با ماشینش چرخ میزد و شبها خواب خیانت گلادیس را میدید.کابوس!

عاقبت مادرش قفل سکوت را شکست.

-چی شده پسرم چندروزیه که تو لاک خودتی؟

-هیچی.

-مگه قرار نبود دختره رو بهم نشون بدی چی بود اسمش،هان گلدیس!

مهرداد با نفرت گفت:همه چیزو فراموش کن مادر!

-تو که جون به لبم کردی یه کلام بگو چی شده؟

-اون فقط یه شوخی بود،دختری درکار نیست!

سپس شتابان به اتاقش رفت.مادرش هاج و واج نگاهش میکرد.سر از کارهای پسرش درنمی آورد.

شبی بهارک به همراه پدرو مادرش به مهمانی فرشته خانم رفتند.اما مهرداد خیلی سرد و بی تفاوت سلامی کرد و ساکت در گوشه ای نشست.مادرش با فرنگیس  خانم پچ پچ میکرد و نگاه معناداری به جانب او و بهارک می انداخت وو این از چشمان مهرداد دور نماند.

روزها گذشت تا اینکه پدر و مادرش آمرانه موضوع ازدواج با بهارک را با او در میان گذاشتند.خود را برای خشم و مخالفت او آماده کرده بودند اما مهرداد مودبانه گفت:هر چی شما بگید.

ابتدا آنها جا خوردند ولی زود لبخند رضایت چهره شان را پر کرد. مهرداد آنقدر خود را به خاطر دوستی با گلادیس سرزنش کرده بود که میخواست با انجام خواسته پدرومادرش بر اشتباهش سرپوش بگذارد و خود را از فکر آن دختر خارج سازد. برایش فرقی نمیکرد که همسر آینده اش چه کسی باشد فقط میخواست از بند اسارت رهایی یابد.

در یک چشم به هم زدن جشن عروسی اش از راه رسید و دست بهارک را دور بازوی خود دید.یکدفعه گلادیس را جای بهارک دید که با لبخندی ملیح و خجول زیرچشمی نگاهش می کندلبخند غمگینی در جواب نگاه خجول بهارک بر لب نشاند و چشم به مهمانان دوخت.خود را به دست سرنوشت سپرده بود. بهارک سر از پا نمیشناخت.انگار دنیا را به او داده بودند.کم کم گلادیس از ذهن او خارج  شد.حالا او به بهارک وشیرین زبانی هایش دلبسته بود و غیر از او به کس دیگری علاقه نداشت. تا اینکه بهارک به او خبر مسرتبخشی را داد.او به زودی بابا میشد.و به همین مناسبت انگشتری از الماس به او هدیه کرد.

همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه تلفنی مهرداد را تکان داد.گلادیس بود!

-سلام،شناختی؟

مهرداد به سختی گفت:تویی گلادیس؟

-آره،میشه ببینمت؟

مهرداد سخت و جدی گفت:نخیر فعلا وقت ندارم خداحاف...

-نه قطع نکن باید باهات حرف بزنم.

-متاسفم.

-من الان جلوی شرکتتم از پنجره نگاه کن.

مهرداد با تردید از پنجره دفتر کارش به خیابان نگریست و او را دید.در باجه تلفن ایستاده بود معصوم و شکسته نگاهش میکرد.

مهرداد نگاه خیسش را از او گرفت و گفت:بهتره هرچه زودتر از اینجا بری!

-خواهش میکنم مهرداد،بیا پایین باید به حرفام گوش کنی.

دقایقی بعد آن دو مقابل هم در کافی شاپ نشسته بودند.گلادیس با دیدن حلقه ای که در دست چپ او میدرخشید با تردید پرسید:تو ازدواج کردی؟

مهرداد به جای جواب گفت:بعد از چندماه اومدی اینو بپرسی؟

گلادیس حزن آلود گفت:نه اومدم بهت حقیقتو بگم،تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاد.من ربوده شدم و...نذاشتم اون مرتیکه زن و بچه دار به هدفش برسه،من میخواستم بکشمش!

مهرداد با تحیر نگاهش میکرد.او ادامه داد:بعدش هم پلیس رو خبر کردم و همه چیز رو گفتم اون افتاد زندون و من تو بیمارستان.

-پس اون دروغا چی!

-اگه بهت می گفتم کلفت خونه مردمم باز قبولم میکردی؟

-آره باید میگفتی صداقت برام مهمترین چیز تو زندگیه،ولی تو دروغ گفتی،زندگی که بخواد با دروغ شروع بشه همون بهتر که شروع نشه. حالا هم دارم با زنی زندگی میکنم که مثل خودم صادقه و اهل دوزو کلک نیست.

پس از مکثی ادامه داد:حالا دیگه همه چیز بین ما تموم شده دیگه هم نمیخوام ببینمت!

این را گفت و پول میز را حساب کرد و رفت.گلادیس با چشمانی پر از اشک و حسرت به رفتن او نگریست و زیر لب گفت:کاش زنت هم مثل خودت صادق بود...


نوشته شده در 1390/06/26 ساعت 10:56 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak