تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت هفتم داستان "گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

پس از آن دیدار گلادیس تصمیم گرفت به هر نحوی که شده با بهارک صحبت کند. میخواست حقش را از او بگیرد.و اینکه چرا او را تا مرز نابودی رسانده. او وقتی که در خانه متروکه مانند غلام محبوس بود از صحبتهای او با زن بی مسئولیتش فهمیده بود که بهارک حکیمی او را اجیر کرده است تا گلادیس را از بین ببرد.حالا او در خانه دیگری مستخدم بود.

شماره منزل جدید مهرداد را از ۱۱۸ گرفت و پس از چند روز دودلی و تردید سرانجام شماره منزلشان را گرفت.

صدای سرزنده بهارک كه حالا هفت ماهه بود به گوش خورد:-الو؟

باصدایی لرزان گفت:بهارک خانوم؟

-بله،شما؟

به سختی بازدمش را پس فرستاد و گفت:گلادیسم میشناسی که!؟

بهارک یخ کرد.گلادیس طعنه آمیز گفت:از زندگیت راضی هستی،بایدم راضی باشی خصوصا بعد از اون همه زحمتی که کشیدی!

بهارک به سختی نفس میکشید."او چه داشت میگفت؟پس از همه چیز خبر داشت! چرا حالا سروکله اش پیدا شده؟ او آمده انتقام بگیرد!" سوالها به ذهنش هجوم می آوردند و او عاجزانه گوش به صدای گلادیس سپرده بود.

-نمیخوای حال غلام رو بپرسی؟

نزدیک بود بهارک به گریه بیفتد.

-هرچی که بخوای بهت میدم  فقط به زندگی من...

گلادیس با عصبانیت حرفش را برید:پولتو به رخ من کش،تو زندگیتو با بدنام کردن من داری میفهمی!مهرداد فکر میکنه تو صداقت داری اما من..

گریه امانش نداد.بهارک با ترس و دلهره منتظر بود.گلادیس محکم گفت:آدرس خونه اتو بده!

-برای چی...

گلادیس با خشونت حرفش را برید:گفتم آدرسو بگو وگرنه همه چیزو به مهرداد میگم!

-نه.

-به خدا قسم به مهرداد میگم، بیچاره ات میکنم!

بهارک با ترس گفت:باشه باشه فقط چیزی به مهرداد نگو!

سپس آدرس اشتباهی به او داد.گلادیس فهمید و سریع تلفن را بهم کوبید.بهارک هنوز داشت ادامه آدرس را میداد.سراسیمه برخاست و شروع به قدم زدن کرد.از گلادیس که کوهی از آتشفشان شده بود میترسید!

شب مهرداد به خانه بازگشت و با سرخوشی گفت:من اومدم!

بهارک سعی کرد خونسرد باشداما نمیتوانست .

-سلام،خسته نباشی.

-سلام عزیزم،شام چی داریم؟

-تا تو لباساتو عوض کنی من میذارم.

شام را در کنار هم صرف کردند.چند روزی از دیدار مهرداد با گلادیس میگذشت و او آن روز را فراموش کرده بود.خواست از جایش بلند شود و بگوید که" شام خوشمزه ای بود"که تلفن به صدا در آمد.

همزمان با آن قلب بهارک هم فرو ریخت. مهرداد بابی خیالی به طرف تلفن رفت.-بله؟

-طاقت شنیدن یه حقیقت درباره زنت رو داری؟

صدای گلادیس بود.با عصبانیتی کنترل شده گفت:میخوای باز چرت و پرت تحویلم بدی!

-معلومه که حرفامو باور نکردی ولی اگه بهت بگم که زنت چه جور آدم جانی ایه...

-سعی نکن با این مزخرفات زندگی منو از ...

گلادیس حرفش را برید:بهارک حکیمی،زنت آبدارچی شرکتت رو اجیر کرد تا منو سربه نیست کنه،موفق هم شد!باور نمیکنی؟میتونی از خود آبدارچی ات،غلام که حالا تو زندانه بپرسی!

مهرداد با حیرت به طرف بهارک نگاه کرد.باورش نمیشد که بهارک هم به او دروغ گفته باشد!آن هم چه دروغی سنگین تر و گرانتر دروغ گلادیس!حالا دلیل اضطراب او را قبل از شام  میفهمید.

بهارک مثل گچ سفید شده بود.چهره مهرداد سخت و جدی شده بود و داشت با دیدگانی غضب آلود به سویش می آمد...    


نوشته شده در 1390/06/27 ساعت 07:36 ق.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak