تبلیغات
شاعرى زیر باران - قسمت آخر داستان"گلادیس"

شاعرى زیر باران

¤ كلبه اى براى دوستداران رمان و شعر¤

این قسمت هشتم و آخر داستانه ،طولانی تر از قسمتهای قبلیه ولی دیگه تموم شد! فكر نمیكردم اینقدر طولانی بشه.راستی از دوستانی كه تا اینجا داستان رو دنبال كردن ممنونم.

 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز 

 

-این حقیقت داره؟

بهارک از روی صندلی برخاست و با ترس گفت:نه اون،میخواد میونه ی مارو خراب کنه مهرداد...حرفاشو باور نکن!

ترس و وحشتش شک مهرداد را به یقین تبدیل کرد.تازه فهمید که میان او و گلادیس چه کسی فاصله انداخته.در تمام این مدت گلادیس را با دیده شک مینگریست.اشتباه کرده بود!

خشمش به اوج رسید.شتابان جلو آمد و ظرف و ظروف شام را بهم ریخت.صدای شکستنشان بهارک را متزلزل می ساخت. مهرداد با خشم و اندوه گفت:چرا اینکارو کردی؟هان چرا با زندگی من بازی کردی!یعنی تو اینقدر پست و خودخواهی که گلادیس رو فدای خواسته ات کردی!

فریادش بهارک را به گریه انداخت.میان گریه با صدایی که آشکارا میلرزید گفت:چون دوستت داشتم اما تو اونو میخواستی،تو منو نمیدیدی مهرداد،اگه میذاشتم باهاش ازدواج کنی من میمردم مهرداد،من بیشتر از اون دوستت دارم مهردا...

-تو حق نداشتی این کارو بکنی ازت متنفرم بهاره! 

 یکدفعه بهارک احساس کرد راه نفسش بند آمده و نمیتواند نفس بکشد.مهرداد و تمام خانه به دور سرش چرخیدن گرفت و ناگهان با ناله ای ضعیف نقش برزمین شد! 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 فرشته خانم و مادر بهارک با بیقراری طول سالن انتظار بیمازستان را قدم میزدند.مهرداد در حیاط بیمارستان نشسته و غرق در اندیشه هایش بود که یکدفعه مادرش گریان به سویش آمد.و با ناله گفت:ببین چه بلایی سرمون اومد،بهارک جون پر پر شد میبینی!

مهرداد کلافه پرسید:واضحتر حرف بزن!

اما مادرش فقط گریه میکرد.مهرداد با چانه ای سفت شده او را تنها گذاشت و وارد ساختمان بیمارستان شد.در همان بخش از دکتربهارک پرسید:خانمم از اتاق عمل بیرون اومد؟حالش چطوره؟

دکتر با دلسوزی نگاهش کردو گفت:بله چند دقیقه پیش،بچه اتون سالمه ولی حال خانمتون خیلی وخیمه متأسفانه باید بگم اون نیاز به قلب داره،وگرنه تا چند روز بیشتر نمیتونه زنده بمونه.

دنیا چون آواری بر سرش فرو ریخت.با اینکه از بهارک دلزده شده بود اما دلش نمیخواست اینطور تاوان پس بدهد.

به نوزادی که نام فرزند حکیمی را باخود یدک میکشید نگریست و با دلی آکنده از غم و اندوه دست کوچکش را به دست گرفت و گفت:آخه من باتو چکار کنم کوچولو!

اشکی از چشمانش فرو چکید و پشت دست نوزاد را تر کرد.چون زودتر از موعد متولد شده بود می بایست در دستگاههای مخصوص تا دو ماه دیگر نگهداری میشد.

بهارک نیز با دستگاههای اکسیژن و پیشرفته نفس می کشید.کنار تختش نشست و گفت:ببین با من و خودت چکار کردی،فکر میکردم بهترین و مهربونترین زن رو من دارم ،آه که تو زدی همه چیزو خراب کردی.من اینهمه ارزش نداشتم که میخواستی به خاطرم یه نفر رو بکشی خیلی از دستت دلگیرم بهاره خیلی.

دو روز متوالی گذشت اما بهارک بهوش نیامد.کسی هم  برای پیوند قلب پیدا نمیشد.مادر بهارک با جواد آقا تمام شهر را زیر پا گذاشتند و به والدین بیمارانی که امیدی به بهبودی نداشتند التماس میکردند و مبلغ هنگفتی پیشنهاد میدادند ولی هیچکس قبول نمیکرد!

گلادیس پس از کلی تحقیق در جریان وضعیت بهارک قرار گرفت و متأثر شد.خود را مقصر میدانست که زندگی مهرداد ازهم پاشیده.پس از کلی فکر و اندیشه تصمیم خود را گرفت.

وارد شرکت مهرداد شد و از منشی اجازه ورود خواست.منشی وارد دفتر رییس شد و دقایقی بعد برگشت و اجازه دخول داد.در را گشود.

مهرداد سربلندکرد و مثل گذشته ها از دیدنش دلش لرزید.گلادیس گفت:سلام،بابت اون مسئله واقعا متأسفم.

-سلام،بشین.

گلادیس نشست و پس از سکوتی آشنا پرسید:حالش چطوره؟

مهرداد نگاهش را از او دزدید و گفت:بد.ولی من به جای بهاره ازت معذرت میخوام.

گلادیس لبخند کمرنگی زد و گفت:ایکاش همون موقع که تصادف کردم جون داده بودم.

-واسه چی این حرفو میزنی؟

گلادیس مسیر بحث را عوض کرد:مثل اینکه بچه ات به دنیا اومده دختره یا پسر؟

-دختر.

-بهت تبریک میگم.

مهرداد نگاهش کرد.در چشمان کشیده او غم و حسرت موج میزد.

دوباره پرسید:زنت چی؟

-به قلب نیاز داره.

گلادیس نگاهش را به نقطه ای دوخت و گفت:پس چرا اینقدر بی تفاوتی،دوستش نداری؟

مهرداد خواست بگوید که"در این دنیا کسی جز او را دوست ندارد و حالا بیشتر از گذشته او را میخواهد"اما سکوت کرد و بغض کرده سربه زیر انداخت.

گلادیس اشکهایش را پاک کرد و گفت:من اومدم که...

صدای زنگ تلفن باعث سکوت او شد.مهرداد بابی میلی جواب داد:الو؟

صدای هیجانزده مادرش را شنید:پسرم بهارک بهوش اومد!زود باش خودتو برسون!

-باشه،الان میام.

گوشی را گذاشت و رو به گلادیس گفت:بهاره به هوش اومده،باید برم ببینمش.

-اگه اشکالی نداره منم میخوام ببینمش.

ربع ساعت بعد آنان در بیمارستان بودند.مهرداد وارد اتاق بهارک شد.همه دور تختش حلقه زده بودند.

چشمان بی رمق بهارک به مهرداد افتاد.فرنگیس و فرشته خانم مرتب قربان صدقه اش میرفتند.مهرداد جلو رفت و آهسته پرسید:خوبی؟

بهارک لبخند تلخی زد و پرسید:بچه امون سالمه؟

مهرداد با غمی عظیم سرتکان تکان داد.پرستاری وارد شد و گفت:اتاق خیلی شلوغه،بیمارتون حالش بد میشه لطفا یک نفر فقط بمونه،بقیه هم بیرون!

همه رفتند و مهرداد ماند. بهارک گفت:من چمه مهرداد چرا کسی بهم نمیگه داره چه بلایی سرم میاد!

مهرداد با اندوه گفت:بخواب بهاره بخواب.

سپس با گامهایی شتابان و ناراحت از اتاق بیرون رفت.گلادیس در سالن روی نیمکتی نشسته بود و نگاهش میکرد.دکتر به سویشان آمد و گفت:متأسفانه باید بگم بیمارتون تا چندروز دیگه بیشتر زنده نمیمونه،پس بهتره این روزای آخر رو پیش خانواده تو خونه باشه.

ناله و فغان فرنگیس بلند شد.مهرداد مستأصل به دیوار تکیه داد.گلادیس از جایش برخاست و رفت.

به همان کافی شاپ قاصدک رفت و با یاد اولین قرار دو بستنی سفارش داد.زمستان بود و بستنی از گلویش پایین نمیرفت.به سرفه افتاد و اشکهایش جاری شدند.مهرداد را آن سوی میز می دید که مثل او به سرفه افتاده و میخندد.او هم خندید و نگاه کنجکاو دیگران را به خود دوخت.زمزمه هایشان را شنید:دیوانه است.

کنار جاده در همان خیابان ایستاد.او دیوانه شده بود؟اما واقعیت چیز دیگری بود.تا شب همان جا ماند و به بوق ماشینهای شیك توجهی نکرد.

دکتر بهارک نزد مهرداد و بقیه آمد و گفت:-یه قلب برای بیمارتون پیدا شده.

همه متعجب به او زل زدند.مهرداد پرسید:اون شخص کیه؟

دکتر با لبخندی گفت:یه خانم خیرخواه تو اون اتاق بستری شدن تا مراحل اولیه انجام بشه.

همه خدارا شکر میکردند.مهرداد کنجکاو به دنبال دکتر رفت.

وارد اتاق که شد از دیدن گلادیس برجا میخکوب شد.

دو پرستار کنار او بودند.مهرداد با ناباوری به تخت نزدیک شد و گفت:گلادیس من نمیذارم!

گلادیس سربه زیر انداخت و چیزی نگفت.مهرداد از پرستارها خواست که تنهایشان بگذارند.سپس با تحکم به او گفت:با توأم گلادیس چرا میخوای زندیگتو نابود کنی!

اشکی از چشم گلادیس فرو چکید و گفت:چون،نمیخوام یه بچه بی مادر بشه،نمیخوام زندگیتون از هم بپاشه،من با اومدنم همه چیزو بهم ریختم حالا هم میخوام جبران کنم.

-نه!

-من كسی رو تو این دنیا ندارم ،دیگه خسته شدم!

مهرداد با بغض و اشک به او نگریست و در دل نیکوصفتی اش را تحسین کرد.فرشته خانم و بقیه هم آمدند و بابت این لطف بزرگ از او تشکر کردند.

ساعت هشت شب بهارک و گلادیس را آماده عمل پیوند قلب کردند.بهارک بیخبر از ناجی اش روانه اتاق عمل شد.پس از او گلادیس هم راهی شد.مهرداد درحالیکه با چشمانی بارانی او را همراهی میکرد.گفت:فراموشت نمیکنم گلادیس،هیچوقت.

گلادیس لبخندی همراه اشک گفت:دیوونه.بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

مهرداد گریان خواست دست او را بگیرد اما پرستاران عجول سریع تخت را از در اتاق عمل عبور دادند.دیگر برایش مهم نبود که دیگران چه فکر میکنند با صدایی بلند گفت:دوستت دارم گلادیس.بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

گلادیس از آن سوی در شنید.چشمانش را محکم بست و آخرین قطره اشکش فرو چکید.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

بهارک از بیمارستان ترخیص شد و با مهرداد و بچه اش به خانه بازگشت.بهارک پرسید:اسمش رو چی بذاریم؟

مهرداد مغموم و پژمرده به دخترش نگریست و گفت:گلادیس.بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهارک با حیرت به او خیره شد.هنوز از فداكاری گلادیس بیخبر بود پرسید:چرا؟

مهرداد تنها یک جواب به او داد:چون اون باعث شد این بچه طعم بی مادری رو نچشه.

سپس با محبت دست نوازش بر سر کودک کشید و گفت:خوشحال باش که یه گلادیس دیگه متولد شده!

خوشتون اومد؟ 

بای بای

 


نوشته شده در 1390/06/28 ساعت 03:52 ب.ظ توسط DoRsA نظرات |

Design By : Pichak